نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢۱ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
پیرمرد و دریا
یادش مانده بود که مى توانست از سرسره پائین بیاید و اسم سرسره یادش نمانده بود. یادش مانده بود که مى توانست در پارک قدم بزند اما آن کلمه - پارک - چه بود یادش مانده بود که فرزندى داشت اما نامش... یادش مانده بود که زنى داشت اما...
توى خیابان، یکى تنه زد. جوان بود. گفت: «بابابزرگ! جلوى راهتو...» پس اسمش «بابابزرگ» بود. یادش آمد که نوه اى داشت که صدایش مى زد: «بابابزرگ» یادش آمد که... یادش آمد که... به خودش گفت: «درستش مى کنم؛ حتماً! حتماً درستش مى کنم. مشکل تر از اون موقع نیس که سقف اومد پائین و دنبال «بچه »م زیر تیر و تخته ها مى گشتم. صداش مى اومد اما خودش پیداش نبود فقط گریه مى کرد. یه بچه دو ماهه چى کار مى تونه بکنه غیر گریه کردن » و یک دفعه انگار ابر محو شده باشد «مه» رفته باشد بلیت فروش شرکت واحد را دید که از پشت شیشه داشت نگاهش مى کرد. از پشت شیشه باجه بلیت فروشى داشت نگاهش مى کرد. پس سه تا از آن اسم ها «برگشته بودند» بقیه هم برمى گشتند. «باجه»، «بلیت فروشى»، «شرکت واحد». مشکل نبود. حل اش مى کرد. مى دانست که باید برگردد خانه اما یادش نمى آمد کجا بوده کجا هست به بلیت فروش گفت: «یه خیابونى هس که درخت داره. اون پائینا. نه زیاد پائین. اسمش چى بود اصلاً، اسم اینجا چیه » بلیت فروش با تعجب نگاهش مى کرد و چیزهایى مى گفت اما «مه» دوباره آمد. مى توانست حل اش کند مثل همان موقع که پسرش اتومبیل را کوبانده بود به درخت و توى خیابان، وسط خیابان، ساعت یک بعد از نیمه شب، ایستاده بود و مى خواست یک ماشین گیر بیاورد که پسر را برساند به بیمارستان.
آن موقع باران مى آمد. باران شدید بود. خیابان یکدست نبود. نیم دایره اى بود که آنها توى گودى اش گیر افتاده بودند و آب تا زیر زانوش رسیده بود. آن موقع به خودش گفته بود: «حتى اگه دریا هم بشى، زمینت مى زنم.» و نتوانسته بود. یادش آمد که نتوانسته بود. پسر، یک ربع بعد مرده بود. مرده بود. چشم هایش تر شد.بیرون «مه» صداهایى مى آمد، یکى مى گفت: «زنگ بزنین اورژانس» حس کرد هنوز پاهایش توى آب است. تا زیر زانو، سرما خودش را بالا کشیده بود. حس کرد همان جا یا جایى آن دورها، هنوز باران مى بارد.